دو استاد هندي عشق را چنين تعريف مي كنند:
اوشو: عشق ورزيدن، به معناي واقعي كلمه، تجربه اي شاهانه است، چون هم چون يك امپراتور رفتار مي كنيد. تمناي عشق تجربه اي گدايانه است. هرگز هم چون يك گدا نباشيد؛ همواره يك امپراتور باشيد.
نيسارگاداتا مهاراجه:رنج از آرزو مي ايد. و احساس يگانگي هرگز نمي تواند سركوب شود- آن چه سركوب مي شود، آرزوي بازشناختن است.
اين آرزو نيز،همانند هر چيز كاملا ذهني، يك نيرنگ است.
متن زير بر ديواري در شهر بوئنس آيرس نوشته شده و توسط فابيانا ريبولدي تفسير شده است: اگر كسي را دوست داريد، آزادش بگذاريد. اگر به سوي شما بازگشت، به خاطر آن است كه چنين بايسته بوده است. اگر باز نگشت، به خاطر آن است كه چنين بايسته بوده است.
فراموش نكنيد كه گاهي توقف لازم است. وگرنه پايمان مجروح، و ذهنمان منحرف مي شود و خستگي توان جستجومان را مي گيرد.
در سنت دانشگاهي، "شنبه سال"را در نظر گرفته اند؛ به ازاي هر هفت سال كار، استاد بايد يك سال را دور از دانشگاه بگذراند. بدين گونه، براي گريز از يك نواختي ، فضايي را براي معرفت هاي نوين مي گشايد.
در روزگاران گذشته، كشاورزان زمين شان را به هفت قطعه تقسيم مي كردند: هر سال، يكي از قطعات را، بدون كاشتن چيزي در آن رها مي كردند. در آن قطعه، علف هاي هرز، گياهان زير رست، و هر آن چيزي رشد مي كند كه اراده ي طبيعت بر آن است تا بدون دخالت انسان برويد. بدين گونه، زمين در خود گردش كار مي يابد و مي تواند در سال بعد، بذر كشاورزي را پذيرا شود.
كسي كه با اراده ي آزاد خود توقف نكند، سر انجام توسط زندگي فلج خواهد شد. در جستجو- همانند همه چيز و حتا بيش تر از هر چيز- عمل و سكون به يك اندازه اهميت دارند.
مراقب باشيد، نمادها مي توانند به دام تبديل شوند. داستان كتاب "سرودي براي ليبوويتز"در آينده اي دور مي گذرد، هزار سال پس از نابودي تمدن فعلي. مردمان آن روزگار، سيم هاي قديمي كامپيوتر را به دور گردن خود مي آويزند چون سنت مي گويد حمل كردن اين سيم ها با خود دانش مي آورد.
خورخه لوييس بورخس* نيز از مسخ نمادها سخن مي گويد : صليب، كه وسيله اي براي شكنجه بود، به نشان ايمان تبديل شده است. پيكان كشنده، اينك تنها راه را نشان مي دهد.
در يكي از افسانه هاي ذن، داستان استادي آمده است كه همواره دستور مي داد گربه اش را، كه مزاحم مراقبه ي شاگردانش مي شد، محكم ببندند. زمان گذشت، استاد درگذشت. گربه نيز مرد، و گربه اي ديگر آوردند. صد سال بعد، يك نفر رساله اي معتبر درباره ي اهميت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت.
از كتاب : "دومين مكتوب"
خورخه لوييس بورخس : شاعر، مقاله نويس و داستان نويس آرژانتيني، كه آثار او به ادبيات كلاسيك قرن بيستم تبديل شده اند. از آثار او مي توان "تاريخ جهاني رسوايي"،"مجموعه داستانها"، "الف و داستان هاي ديگر"، "شش مساله براي دن ايزيدرو پارودي"،"كننده"، "كتاب موجودات تخيلي"، "گزارش دكتر برودي"، و "كتاب شن" را نام برد.
شايد بگوييد : خوب، زندگي من دقيقا مطابق با توقع هايم نيست.
اگر در همين زمان زندگي از شما بپرسد : تو براي من چه كرده اي؟ چه پاسخ ميدهيد؟ آرزوي كوتاه كردن راه، به شما سرعت نمي بخشد: بايد ميان سخت گيري و رحمت، ميان انضباط و سهل انگاري توازن برقرار كرد. بدون تلاش، هيچ چيز رخ نمي دهد، حتا معجزه. براي آن كه معجزه اي رخ دهد، ايمان لازم است. براي ايمان داشتن، بايد حصار پيش داوري ها را برچيد. براي ويران كردن حصارها ، شهامت لازم است. براي شهامت داشتن، غلبه بر خوف لازم است. و همين طور پيش مي رود.
بگذاريد با روزگار خود از در آشتي درآييم. نبايد از ياد ببريم كه زندگي هوادار ماست. او نيز خواهان رشد است. بگذاريد ياري اش كنيم.
با استادم در دشتي نزديك به دماغه ي سرد قدم ميزديم. گفت : آن گل برومليا (نوعي گل شبيه به آناناس) را در آن جا ببين. و اندكي بعد گفت : آن اركيده را ببين! چشم هاي من به تماشاي معجزه ي موجودات كوچك عادت نداشتند. تنها چيزي كه پيش رويم بود، مجموعه ي آشفته اي از گياهان سبز بود و نه بيشتر. كم كم ، در كنار او، توانستم چشم هايم را آموزش بدهم تا در آن مجموعه، گياهاني را كه ميخواستم، بيابند.
خود گذراندن زمان به تماشاي آيات الهي به شيوه ي او، ما را در اداره ي زندگي كمك ميكند. فقط يك چشم تعليم ديده مي تواند آن ها را ببيند. امروز – هرچند هنوز مرتكب اشتباه هايي مي شوم – بيشتر عادت كرده ام كه در سناريوي پيش رويم ، دست خط خداوند را تشخيص بدهم. همان طور كه براي كسي كه مي داند اركيده وجود دارد ، زيبايي اركيده قابل تشخيص است ، آيات الهي نيز براي كسي تجلي مي يابند كه شهامت تشخيص آن ها را داشته باشد. ويليام بليك* ميگويد :
- احمق نمي تواند همان درختي را ببيند كه خردمند مي بيند.
براي فهميدن اين موضوع بهاي گزافي پرداختم ، اما سرانجام آموختم.
از كتاب : >> دومين مكتوب<<
*ويليام بليك : نقاش، شاعر، و عارف انگليسي. شيوه ي نويني براي نقاشي ابداع كرد. آثار او سرشار از تمثيل ها و استعاره هاي عارفانه هستند.
در سال 1985،در كوه هاي پيرنه بودم كه كارت پستالي با نام كليساي گز ديدم. نقشه را گشودم و متوجه شدم به كوه گز نزديك هستم، تصميم گرفتم از كوه بالا بروم و كليسا را از نزديك ببينم. به سرم افتاده بود كه كليسا در بالا و آن سوي كوه است.
ساعت ها، از راه هاي صعب العبور بالا رفتم. تنها وقتي به صدمتري قله رسيدم، دو چيز را فهميدم: الف) من گم شده بودم؛ ب) هيچ شهري در قله ي كوه نبود (بعدها فهميدم كليسا در دامنه ي كوه است).
آن روز تقريبا تا دم مرگ پيش رفتم. فكر شهر را از كجا گرفته بودم؟ چرا وقتي فهميدم راهي به بالاي كوه نيست، دست از ادامه ي راه نكشيدم؟
گاهي در مورد مسائل خاصي تعصب نشان مي دهيم، و تنها زماني اشتباه مان را در مي يابيم كه بسيار دير است. به خاطر همين، خوب است هميشه اين جمله ي گوته* را به ياد داشته باشيم:
- هيچ كس نمي تواند بهتر از خودمان ما را فريب بدهد.
* يوهان ولفگانگ گوته 1832-1749 : شاعر مشهور آماني، خالق تراژدي "فاوست".
از کتاب "دومین مکتوب"
روئي گوئرا برايم گفت كه شبي در خانه اي در موزامبيك ، با دوستانش صحبت مي كرد. كشور درگير جنگ و از هر جهت – از بنزين گرفته تا روشنايي – در قحطي بود. براي وقت گذراني، شروع به نام بردن غذاهاي محبوبشان كردند. هر كدام غذاي محبوبش را نام برد، تا نوبت به روئي رسيد. روئي كه مي دانست به خاطر جيره بندي، تهيه ي ميوه غير ممكن است، گفت: دلم ميخواهد يك سيب بخورم. در همان لحظه سر و صدايي به گوش شان رسيد و يك سيب براق و آب دار، چرخ زنان وارد اتاق شد و در برابرش ايستاد!
بعدها روئي دريافت كه يكي از خدمتكاراني كه آنجا زندگي مي كرد، براي خريد ميوه به بازار سياه رفته بود. به هنگام بازگشت، هنگامي كه از پله ها بالا مي رفت، سكندري خورده و افتاده بود؛ كيسه ي سيبي كه خريده بود، باز شده و يكي از سيب ها غلتان به درون اتاق رفته بود.
تصادف؟ خوب، اين واژه براي توجيه اين داستان بسيار ناتوان است.
از كتاب "دومين مكتوب"
يك روز صبح، همراه با يك دوست آرژانتيني در صحراي موجاوه قدم ميزديم، كه چيزي را ديديم كه در افق مي درخشيد؛ هرچند قصد داشتيم به يك دره برويم، مسيرمان را عوض كرديم تا ببينيم آن درخشش از چيست. تقريبا يك ساعت در زير آفتابي كه مدام گرمتر ميشد، راه رفتيم، و تنها هنگامي كه به آن رسيديم، فهميديم چيست. يك بطري آبجو بود، خالي. شايد از چند سال پيش در آنجا افتاده بود. غبار صحرايي در درون اش متبلور شده بود. از آن جا كه صحرا بسيار گرم تر از يك ساعت قبل شده بود، تصميم گرفتيم ديگر به سمت دره نرويم. به هنگام بازگشت، فكر كردم : چند بار به خاطر درخشش كاذب راهي ديگر، از پيمودن راه خود بازمانده ايم؟
اما باز فكر كردم : اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم، چه طور مي فهميديم فقط درخششي كاذب است؟
گره هاي عشق رابطه اي نيرومندتر از آني كه گمان مي كنيم، خلق ميكنند.
جي.راين* و سارا فيدر از آزمايشگاه فراروانشناسي دانشگاه دوك، مجموعه اي شامل موارد متنوع تجلي اين رابطه، حتي جانوران، گرد آورده اند. يكي از اين موارد چنين است:
پسر جواني به نام هيو برادي عادت داشت از كبوترهايي كه نزديك خانه اش زندگي ميكردند، مراقبت كند. يك بار، يكي از آن ها را زخمي يافت، معالجه اش كرد، غذايش داد، و روي پاي راست آن كبوتر، بر چسبي با شماره ي 167 نصب كرد.
زمستان بعد، هيو مجبور شد به طور اضطراري جراحي شود. در حالي كه در بيمارستاني بسيار دور از خانه اش بستري بود، صداي برخورد چيزي را با پنجره ي اتاق اش شنيد. از پرستار خواهش كرد پنجره را بگشايد؛ كبوتري بال زنان وارد اتاق شد و روي سينه ي پسرك نشست.
بر پاي راست كبوتر، برچسبي با شماره ي 167 ديده مي شد.
از كتاب "دومین مکتوب"
جی.راین* روان شناس آمریکایی ؛ بنيان گزار و مدير مؤسسه ي فراروانشناسي دورهام.
اين متن از لئوناردو بوف* است:
رسيدن به خداوند، با او بودن در تمامي ابعاد زندگي است، نه فقط در شرايط ممتازي هم چون لحظات ارتباط با خدا يا نيايش. همواره بايد خداوند را تجربه كرد- به هنگام قدم زدن در جاده، تنفس هواي آلوده، به هنگام شادي، نوشيدن يك نوشابه، به هنگام تلاش براي فهميدن متني كه در حال مطالعه اش هستيم. خداوند آميخته ي همه ي اين هاست ؛ و هر موقعيتي براي درك او و گفتن اين كه : خدا با ماست، مناسب است.
كليد عرفان، تلاش براي ديدن آن چيزي است كه در پس هر چيز نهفته است، كه پايداري و مقاومت است؛ باز نايستادن در سطح، و هر چيز را يك نماد، يك نشانه، يك آيين، يك نگاره دانستن است.
براي كسي كه خداوند را تجربه ميكند، جهان يك پيام عظيم است.
-
*لئوناردو بوف: از موعظه گران مشهور برزيل. هرچند ديگر يك كشيش به شمار نميرود،اما هنوز از اعضاي فعال جامعه ي مسيحيت در برزيل است. وي چهار سال قبل، به علت اختلاف شديد با واتيكان به علت شكايتش از تجمل گرايي بيش از حد واتيكان و عدم توجه پاپ به فقرا و تعاليم حقيقي مسيحيت، از كليسا اخراج شد.
از كتاب" دومين مكتوب"


